|
دلیل ظالم بودن خلفای ثلاث ؟
پنجشنبه سی ام آذر 1385 1:16 قبل از ظهر
باسمه تعالي شبهه: با توجه به آية شريفه «لاينال عهدي الظالمين»، شيعه چه دليلي بر ظلم خلفاي ثلاث (ابوبکر، عمر و عثمان) دارد. در حالي كه مدح مكرر پيامبر اسلام و تواتر در موارد اعمال صالحة آنها بسيار زياد است. جواب اجمالي:
با توجه به آية «لاينال عهدي الظالمين...» كسي كه حتي يك لحظه در طول عمرش به خدا شرك ورزيده باشد، لايق امامت و خلافت نيست و مدح پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و صدور اعمال صالحه از خلفاي ثلاث، بر فرض صحّت تلازمي با اين منصب ندارد. جواب تفصیلی: منظور از عهد در آيه، منصب امامت و خلافت ميباشد و اين مطلب با قرينه جمله قبل روشن ميشود و كسي در اين مورد تشكيك نكرده است. [1] و حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ بعد از گذراندن امتحانات الهي، مفتخر به رسيدن به مقام امامت ميشود، و از خداوند متعال درخواست ميكند كه امامت را در ذرية او قرار دهد، و خداوند در جواب ميفرمايد: امامت به كساني ميرسد كه هرگز ظالم نشده باشند، و ظلمي از آنها سر نزده باشد. كه اين فرموده از جانب خداوند، از دو جهت قابل بحث ميباشد. منظور از ظالم، شرك و بتپرستي ميباشد و شرك در قرآن به معناي ظلم به كار رفته است. چنانكه لقمان، خطاب به پسرش ميگويد «يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ». [2] كه شريك قرار دادن براي خداوند ظلمي بس عظيم است. و همچنين راغب اصفهاني گفته است: ظلم بر سه قسم است، [3] ظلم بين انسان و خدا، بين خود و انسان ديگر، ميان خود و نفس خويش. در تاريخ آمده است، كه ابوبكر چهل ساله بود كه اسلام آورد و موحد گشت. در تاريخ طبري آمده است، ابوبكر بعد از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ايمان به خداوند آورد. [4] و او تقريباً هم سن پيامبر بوده است. و در جايي ديگر از ابوبكر نقل كردهاند: كه او از پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) سؤال ميكند، كه تو چرا بت نميپرستي؟ معلوم ميشود كه خود او بت ميپرستيده است. [5] و در مورد خليفه دوم نقل شده است كه عمر، سي و سه ساله بود كه اسلام آورد. [6] و او شصت و پنجمين مردي است كه ايمان آورد. و خواهرش به او خطاب ميكند كه: تو بتپرست هستي. [7] در مورد خليفة سوم همين بس كه او به دست ابوبكر، مسلمان شد. پس بدين معني، به خلفاي سهگانه ظلم اطلاق ميشود. و چه ظلمي از اين بالاتر كه انسان براي خداوند شريك قايل شود. پس در اين آيه عهد به معناي امامت و ظلم به معناي شرك است. چنانكه در قرآن نيز ظلم به معني شرك آمده و در كتابهاي لغت نيز اينگونه است. لذا آيه ميفرمايد كسي كه در عصري، مشرك باشد، لايق امامت نيست. و در علم اصول بحث شده است كه مشتق، بر كسي كه مبدأ در او به فعليت رسيده و فعل از او صادر شده است و لو اينكه الان آن را انجام ندهد، اطلاق ميشود و از آن جايي كه شامل نشدن امامت و خلافت نسبت به كساني كه الان اهل ظلم هستند، مسلم و شخص است، لذا آيه، نسبت به كساني كه قبلا آلوده به ظلم و شرك شدهاند، عنايت دارد. پس منظور از اين آيه آن است كه با هر كسي كه در زماني و عصري شرك از او صادر شده، لياقت منصب خلافت را ندارد و عدم لياقت به منصب خلافت و امامت منافاتي با اعمال صالحه و مدحي از طرف پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ندارد. چون در مورد تعداد زيادي از اصحاب پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مدايح بسياري وارد شده و حتي جزء مبشرّين به بهشت هستند ولي به اين منصب هم نرسيدند و مهمتر از اين مدايحي است كه در مورد زنان صحابي وارد شده كه اينها قطعاً لايق امامت و خلافت نيستند. پس مدح پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) به هيچ عنوان تلازمي با منصب خلافت ندارد علاوه بر آن در مورد صدور اعمال صالح از خلفاي ثلاث مناقشه وارد شده و بسياري از روايات وارده در مورد بعضي از صحابه، در زمان معاويه و بخاطر مقاصد سياسي جعل شده است. ـ اما عملكرد آنها بعد از حيات نبي مكرم اسلام(صلي الله عليه وآله) مورد خدشه جدّي از سوي فريقين است و در كتابهاي معتبر شيعه و سني عملكرد و مخالفت با سنّت پيامبر، كه از سوي آنها واقع شده به صورت متواتر بيان شده است كه در اين مقال بنا بر بيان آنها نيست. <<والسلام>> ............................................................... [1] . از جمله مسعودي، ابن اثير، ابن خلدون، سيوطي، ابي حيان. [2] . سورة لقمان، آية 13. [3] . مفردات راغب الفاظ القرآن، ص 538، چاپ دارالقلم، چاپ اول، ص 993. [4] . تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 3، ص 862. [5] . تاريخ نامه طبري، منسوب به بلعمي، ج 1، ص 38، چاپ البرز. [6] . مروج الذهب، مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، ص 661، چاپ مركز انتشارات علمي و فرهنگي. [7] . تاريخ كامل، ابن اثير، ترجمه محمد حسين روحاني، ج 2، ص 907 و تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد، ترجمه محمد آيتي، ج 1، ص 389، چاپ پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي و تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 110، چاپ الشريف الرضي.
|
|